محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2381

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كنيد كه هرجا مىخواهد برود ، به زندانش مكنيد » آنگاه كشيك بانان عثمان را از قصر بيرون كردند و وارد شدند و چنان بود كه هر روز و شب بطور متناوب ، چهل كس كشيك بانى عثمان مىكردند . عبد الرحمان بن عتاب نماز عشا و نماز صبحدم را با كسان بكرد . گويد : فرستاده ميان عايشه و طلحه و زبير عبد الرحمان بود كه خبر سوى عايشه برد و از پيش وى جواب آورد و فرستاده قوم بود . ابو محنف گويد : وقتى عثمان بن حنيف را گرفتند ، ابان بن عثمان را پيش عايشه فرستادند و راى وى را خواستند . عايشه گفت : « بكشيدش . » زنى به او گفت : « اى مادر مؤمنان ! ترا به خدا با عثمان كه صحبت پيمبر خدا داشته چنين مكن » عايشه گفت : « ابان را پس آريد » و چون او را بياوردند گفت : « عثمان را بداريد ، نكشيد » گفت : « اگر مىدانستم كه مرا براى اين ، بار پس خوانده اى نمىآمدم . » مجاشع بن مسعود گفت : « عثمان را بزنيد و موى ريشش را بكنيد ، چهل تازيانه به او زدند و موى ريش و سر و ابروان و پلكانش را بكندند و بداشتند . » زهرى گويد : وقتى طلحه و زبير خبر يافتند كه على در ذى قار فرود آمده سوى بصره رفتند و از منكدر عبور كردند و عايشه بانگ سگان شنيد و گفت : « اين چه آبى است ؟ » گفتند : « آب حوأب » گفت : « انا لله و انا اليه راجعون ، من همانم ، از پيمبر خدا وقتى كه زنانش پيش وى بودند شنيدم كه مىگفت : ايكاش مىدانستم سگان حوأب به كدامتان بانگ مىزند »